عشق

عشق *

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را

عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را

عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را

عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها

عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان ....

و چه خوبه این همه عشق رو به خدا داشته باشیم که کسی جز خدا سزاوار عشق نیست ،چون الان همه به خاطر هوس به هم عشق می ورزند . بچه ها یادتون باشه هیچ کس لیاقت عشق شما رو نداره چون اگه داشت هیچ وقت ................ ( و در این نقطه چینها معنای زیادی هستش ).

http://i17.tinypic.com/472yh44.jpg

 

 

 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون بهونه هميشگي
فدايه مهربونيات چه ميکني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيشه منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم کمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون
فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چقدر دلم تنگ براي ديدنت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:35  توسط رضا باقری  | 

به دادم برس اي مهربان ترين مهربانان

بار الها اي يگانه ناجي قلبم

اي تنها اُميد نوميدان

اي پروردگار مهربان و بي همتا

ياريم كن تا دل بكنم از اين زمين خاكي

و اَفلاكي شوم

ياريم كن تا قدرت لايزال و رحمتت را ببينم

و عظمت بي دريغت را درك كنم

خداوندا ياريم كن

تا به آنچه تو مي پسندي راضي باشم

و به آنچه تو مي خواهي عشق بورزم

و از آنچه نمي پسندي دوري گزينم

بار الها اي يگانه مونس تنهايي هايم

بنده حقيرت را ياري كن

تا با شناخت بزرگي درگاهت

عاشقي پاك و بنده اي سپاسگزار باشم

پروردگارا كمكم كن

تا راضي باشم به رضاي درگاهت

و قانع باشم به آنچه مرا عطا فرمودي

خداوندا به دادم برس

و بنده حقيرت را درياب

تا روزي كه در پيشگاه عظمتت حضور خواهم يافت

خوار و پشيمان و درمانده نباشم

به دادم برس اي بي همتا

اي مهربان ترين مهربانان

 

 آمين يا رب العالمين

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:17  توسط رضا باقری  | 

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود

 

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:15  توسط رضا باقری  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:16  توسط رضا باقری  | 
اي نفسم با توام
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:13  توسط رضا باقری  | 


همسر عزیزم با قلبی سرشار از شادی و شور خوشبوترین و لطیف ترین گلهای هستی را همراه با خوش آهنگترین ترانه گیتی به مناسبت سالروز دوستيمان را تقدیم می کنم دوستت دارم
 


همسر خوبم معصومه  جان به ذهنم سپرده ام که غیر از تو به کسی فکر نکنم به چشمانم یاد داده ام که جز تو نبیند و در سالروز هدیه ام برای تو قلبی است که تا ابد می تپد . . .
 


زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم، بیش از آنچه تصور کنی . . .
 


مهربانم با وجود تو، مرا به الماس ستارگان نیازی نیست این را به آسمان بگو تو به قلب من شادی و به جانم روشنایی می بخشی سالروز یکی شدنمان خجسته باد . . .
 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 11:16  توسط رضا باقری  | 
غروب   دوستی   رنگش   طلاییست                       گر  چه  آخرش  رنج  و  جداییست.

 

گر  شبی   مست  به آغوش من افتی                    آن  قدر  بر لبت بوسه  زنم  کز نفس افتی

 

تنهاراه برای نمردن وزندگی راساختن عشق است       بهترین راه برای پایان هرعشق مرگ است. 

 

دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم               روشنی بخشم به عشقم، خودم تنها بسوزم .

 

تو تنهاآتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد             فراموشم مکن ، فراموشت نخواهم کرد .

 

شادی ندارد آنکه  ندار د به  دل  غمی                     آن را که نیست عالم غم ، نیست عالمی.

 

چقد اسمت رو نوشتم رو تخته و سنگ؟                   چقد کشته منو، اون دو تا چشمای قشنگ.

 

شب  خوابید  و  از  گریه  بیدارم هنوز                      گر چه رفتی از برم، مشتاق دیدارم هنوز.

 

از آن آتش که درجان من است دودی ازسرم خیزد       ازآن غم که به دل دارم فغان ازپیکرم خیزد.

 

تودرمن آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد           به گلزارم گلی هستی که فراموشت نخواهم کرد.

 

چه  قبولم  کنی  و  چه  بگی  نمی پذ یر م                    آ نقد ر دیوونتم  من  که  بازم  واست  میمیرم.

 

ای دل چه کنم که فلک کرده تورااز من جدا                  از  کدام  باغ  گلی  چینم  که  دهد  بوی  تو را

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:49  توسط رضا باقری  | 
خسته و تنها ، همدم غمها

                                      در حصار خلوت دل پیچیده فریاد من

نه ایمانی ، نه وجدانی ، جز حیله و نیرنگ

                                    در سرزمین قحطی عشق نشسته ام دلتنگ  

رنجیده از تو ریشه ی جونم

                                   عشق و تنفر ناباورانه آمیخته با خونم 

........................................

مرا یکدم دل از خوبان جدا نیست

                                             ولی صد حیف که در خوبان وفا نیست

به خوبان دل سپردن کار سهل است

                                             زخوبان دل بریدن کار من نیست

........................................

یه تک بیتی ناب!!

صد بار سفرکردم و عاشق نشدم من

                                                    یک بار تو را دیدم و دیوانه شدم من

........................................

خواستم براي از دست دادنش اشک بريزم ولي افسوس تمام اشکهايم را براي به دست آوردنش از دست داده بودم

........................................

اینم به عنوان حسن ختام که واقعآ حرف دلمه :

اگر روزی مردم بر سنگ مزارم بنویسید :

آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش ،

                                                         او زاده ی غم بود و ز غمهای جهان گشته خاموش

........................................

خوب دیگه دوستان

باور کنید خیلی خسته شدم

آخه خیلی وقته که اینقدر زیاد تایپ نکرده بودم

امیدوارم که این پست رو هم مثه پست های قبلی بپسندین

این دم آخری اگه خوبی یا بدی از ما دیدین حلالمون کنین

خیلی خیلی همتون رو دوست دارم

امیدوارم اونایی که از دست من ناراحتن منو ببخشن و حلالم کنن

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:47  توسط رضا باقری  | 

من طالب یک وجب زمینم که روی آن بایستم و با اراده ی خودم زندگی کنم

 

اولين عشق من؟......يادش که مي افتم هميشه چشمام پر از اشک ميشه...!

هيچ روزي نيست که به او فکر نکنم و نگران نباشم که آيا حالش خوب است و يا مشکلي نداشته باشد.

فکر مي کنيد اولين عشقم را هنوز به ياد دارم؟ معلومه که دارم، انگار همين ديروز بود—اما ۱۹ ماه  از آن روز مي گذره..!

آيا شما اولين عشقتان را به ياد مي آوريد؟ البته سوال احمقانه اي است! مطمئناً همه ما هنوز با شور و هيجان و البته کمي هم با ناراحتي، به يادمان مانده است. چه او هنوز در کنارتان باشد و چه فقط خاطره اي باشد که يادآوري آن ناراحتتان مي کند، اما اولين عشق ها هميشه مثل گنجينه اي گرانبها در دل افراد باقي مي ماند. اينجا حرفهاي شما را درمورد مردي که براي اولين بار قلب و احساس شما را متحول کرد، گرد آورده ايم.

هنوز هم يادش داغم را تازه مي کند!

حتي با گذشت سالها، فکر کردن درمورد عشق اولمان لرزشي در قلبمان ايجاد مي کند. چه چيز باعث مي شود که حتي با گذشت پنج، ده يا حتي بيست سال، اولين عشق ها هميشه فکرمان را به خود مشغول کند؟ دليلش هرچه باشد و آن فرد هر کس که بوده باشد، عشق اول هميشه جزئي از وجود ما مي شود. نمي توانيم آن را فراموش کنيم—و تصور نمي کنم کسي واقعاً بخواهد فراموش کند.

شيرين مي گويد: "بله، به ياد مي آورم...انگار همين ديروز بود. سالهاي سال گذشته است، اما هنوز به خاطر دارم او چه شکلي بود و چقدر دوستش داشتم. حدود هشت سال با هم اختلاف سني داشتيم—من 20 ساله بودم و او 28 سال داشت—هميشه مي ترسيد مبادا والدينم با اين مسئله مخالفت کنند. اين روزها وقتي کمي ناراحت و غمگين مي شوم، ياد و خاطره ي نوازش ها و بوسه هاي او به سراغم مي آيد. خيلي جالب است، همين روزها 42 ساله مي شوم."

ليدا اينگونه به خاطر مي آورد: "در همه ي کارهايمان احساساتي بوديم و با شور و هيجان رفتار مي کرديم—در دوست داشتن هايمان، دعواهايمان، حتي زماني که ميخواستيم همديگر را اذيت بکينم هم با شور و احساس عمل مي کرديم. با اينکه شوهرم را بسيار دوست دارم و کاملاً خوشبخت هستم، هنوز هم خيلي وقتها به او فکر مي کنم. چند هفته پيش او را ديدم، همراه همسر و بچه اش بود. نگاهش کردم، او هم نگاهم کرد، و همه چيز در يک لحظه بسيار زيبا بود. خيلي وقت بود که نديده بودمش. خوشحالم که او نيز خوشبخت شده است."

الناز در مورد دوست پسر دوران دانشگاهش اينطور مي گويد: "ما به هيچ وجه براي هم ساخته نشده بوديم. خانواده و دوستانم نمي توانستند او را تحمل کنند. هميشه با هم دعوا داشتيم و بيشمار به هم زده و دوباره آشتي کرده بوديم. ولي مجذوب هم بوديم. پس از آخرين دعوا که ديگر تصميم گرفتيم براي هميشه از هم جدا شويم، احساس مي کردم قلبم را پاره پاره کرده اند. هنوز نوارها و نامه هاي عاشقانه اش را پشت گنجه ي اتاقم پنهان مي کنم. 10 سال از آن ماجرا مي گذرد."

 فرنوش عشق راستين خود را وقتي هجده سال بيشتر نداشت ملاقات کرد. اما پنج سال طول کشيد تا رابطه اش را با او آغاز کرد. او در اين باره مي گويد: "در يک مهماني با هم آشنا شديم و با هم صحبت کرديم. دو سال دوران دانشگاه را با هم بوديم. او در شيراز زندگي مي کرد و همين راه دراز باعث برهم خوردن روابطمان شد. هنوز هم در شيراز زندگي مي کند و ازدواج کرده است. اما من هنوز مجردم و در تهران زندگي مي کنم. با اینکه رفته اما همیشه اولین عشق من باقی می ماند . "

 وقتي دوباره او را مي بينيم...

ممکن است هر از چندگاهي اولين عشقمان را جايي ببينيم. ديدارهايمان ممکن است کوتاه يا طولاني باشد، اما ديدارهايي تلخ و شيرين است. آيا کسي پيدا مي شود که تا به حال به ديدار دوباره ي اولين عشقش فکر نکرده باشد؟

سارا با اينکه قرار مدار ازدواج با اولين عشقش را هم گذاشته بود، ولي با مرد ديگري ازدواج کرد. 20 سال پس از آخرين ملاقاتشان ، او را در مجلس ترحيم مادرش ديد. اما حتي با گذشت اين همه سال، شعله ي عشق مثل همان روزهاي نوجواني در قلبش زبانه کشيد : "درمورد عشقي که به هم داشتيم صحبت کرديم. مي گفت که چقدر دلش شکسته بود وقتي ترکش کردم و با کس ديگري ازدواج کردم...خيلي وقت ها به او و پاکي عشقمان فکر مي کنم. هيچوقت فراتر از بوسيدن همديگر نرفتيم، اما نزديکي که با او داشتم بسيار بيشتر از آن چيزي است که اکنون با شوهرم پس از 26 سال حس مي کنم."

رويا نيز به تازگي اولين عشقش را ملاقات کرده است: "بعد از 29 سال..روز را با او گذراندم. وقتي براي اولين بار همديگر را در دانشگاه ديديم 19 سال داشتيم. عشقي واقعي بود...اگر چنين چيزي در آن سن وجود داشته باشد. و حالا پس از گذشت اينهمه سال باز عاشق هم شده ايم. اما اينبار عشقمان کاملاً با قبل متفاوت است. گذشته اي با هم داشته ايم و حال را باهم مي گذرانيم. اميدوارم در آينده نيز کنار هم باشيم."

تجديد ديدار سحر در اينترنت اتفاق افتاده است: "در ماه خرداد بود که آنلاين شده بودم. البته زياد به کامپيوتر وارد نيستم. داشتم يکسري کارهاي تحقيقاتي انجام مي دادم که کسي بهم پيغام داد. بله خودش بود—نزديک بود قلبم بايستد. شوهرم داشت از جلوي در رد مي شد و پسرم وارد اتاق شد. بايد توضيح مي دادم که او کيست. درمورد همه چيز باهم صحبت کرديم. هنوز هم وقتي ايميلي از او دريافت مي کنم قلبم تند مي زند. احساس گناه مي کنم، اما دوست دارم که هنوز با او در ارتباط باشم."

او اولين و تنها عشق من بوده است !

بعضي از ما آنقدر خوش شانس بوده ايم که همان دفعه ي اول آنکه مي خواستيم را به دست آورده ام. و وقتي براي اولين بار ملاقاتش کرديم، ديگر نگذاشتيم از دستمان برود!

سيمين مي گويد: "اولين عشقم تنها کسي بود که باعث شد قلبم تندتر بزند و از خود بيخود شوم. اما چيزي که باعث شد عاشقش شوم قلب طلايي بود که در سينه پنهان کرده بود. او تنها کسي بود که توانست قلبم را تصرف کند. هشت سال است که با هم هستيم و شش سال است که ازدواج کرده ايم. صاحب پسري دوست داشتني شده ايم. اينطور بود که اولين عشق من به تنها عشق زندگيم تبديل شد."

منير اعتراف مي کند که: "من فقط يک عشق واقعي داشته ام و با او ازدواج کردم. سالهاي آخر دبيرستان بود که با هم آشنا شديم و شش سال بعد ازدواج کرديم. از همان ابتدا مي دانستم که او همان است که من مي خواهم. ما واقعاً براي هم ساخته شده ايم."

عسل مي گويد: "داستان اولين عشق من کمي عجيب است. باور کنيد." بعد از چندين ماه دوستي اينترنتي، عسل و دوست اينترنتيش پارسال همديگر را ملاقات کردند. "بعد از ملاقات، کوچکترين ترديدها براي برقراري ارتباط هم از بين رفت. هنوز هم عاشق هم هستيم و براي ازدواج نقشه مي کشيم.

 عاقل تر و پخته ترم کرد !

گاهي اوقات اولين عشق چيزهايي به ما مي آموزد—البته اين درس ها معمولاً آن چيزي نيست که دوست داشتيم ياد بگيريم.

ندا مي گويد: "او به من  احساس شگفت انگيزي مي داد. 13 ماهي که با هم گذرانديم، شادترين روزهاي زندگي من بودند تا اينکه از من جدا شد. اصلاً نمي دانستم که به من خيانت مي کند. خيلي ترسيده بودم و او هيچ کمکي به من نمي کرد. در آخر همه چيز را براي مادرم تعريف کردم و اين بهترين و عاقلانه ترين تصميمي بود که درکل زندگي گرفته ام. "

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:51  توسط رضا باقری  | 
khataye did (2)
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:46  توسط رضا باقری  | 
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:37  توسط رضا باقری  | 
یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .

در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”

همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.

عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”

و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:35  توسط رضا باقری  | 
در کشور ما شاهی بود که برای سرگرمی خودبازی می ساخت،که دو نفر روبه روی هم بر سر ترازوبروند وهر کدام سبکتر بودکشته شود،ازبخت بدم منو یارم روبه روی  هم افتادیم،من برای اینکه یارم کشته نشود۱۰شبانه روز غذا نخوردم ،غافل درروز  مسابقه  وزنه به پای خود بسته بود. 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:9  توسط رضا باقری  | 
بعضی ادمایهو میان...یهو زندگیتو قشنگ میکنن...یهو میشن همه دلخوشیت...یهو میشن دلیل خندهات...یهو میشن دلیل نفس کشیدنت...بعد همینجوری یهو میرن...یهو گند میزنن به ارزوهات...یهو میشن دلیل همه ی غصه هات و همه اشکهات...یهو میشن سبب بالا نیومدن نفسهت.
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:56  توسط رضا باقری  | 
میگن دردو از هر طرف بخونی میشه درد

امادرمان رواز اخر بخونی  میشه نامرد

مواظب باش واسه دردت به هر درمانی تکیه نکنی...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:44  توسط رضا باقری  | 
نمیدانم چرا از بین آدما پیله کرده ام به تو ،شاید فقط با تو پروانه می شوم
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:28  توسط رضا باقری  | 
افسوس زندگی ام را به لبخند کسی باختم، که به اشکهایم می خندید
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:26  توسط رضا باقری  | 
گفتی دوستیم ،گفتم دوستیم ،گفتی تا یک سال ،گفتم نه !گفتی تا آخر عمر ،گفتم نه !گفتی تا روز قیامت ،گفتم نه ،گفتی پس تا کی ؟ ! گفتم دوستی ما "تا" ندارد...!
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:21  توسط رضا باقری  | 
خدایا همه دنیایت برای دیگران .،ولی آنکه دنیای من است مال دیگری نباشد...
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:19  توسط رضا باقری  | 
آنقدر از خوبیاش پیش دیگران گفتم، که شرم دارم بگویم" تنهام" گذاشت .
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:18  توسط رضا باقری  | 
گاهی لازمه کرکره زندگیمو بکشم پایین ،یه پارچه سیاه بزنم رو درش ،وبنویسم :کسی نمرده :،فقط دلم گرفته !!!!//

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:16  توسط رضا باقری  | 
خدایا کسی را که قسمت کس دیگر است سر راه ما قرار نده ،تاشبهای دلتنگیش برای من باشد وروزهای خوشش برای دیگری .

 

 

 

                                                                               خ باقری

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:14  توسط رضا باقری  | 
زندگی یعنی ناخواسته بدنیا آمدن ، مخفیانه گریستن ،دیوانه وار عشق ورزیدن ، عاقبت هم در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمی پذیرد،سوختن
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:12  توسط رضا باقری  | 
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود آما قایق نداشت ،دلباخته سفر بود ،اما همسفر نداشت ، حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد ،زخم داشت :ولی ناله نکرد ،نفس می کشید اما همنفس نداشت ،خندید تا غمش را کسی نفهمد. 
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:8  توسط رضا باقری  | 

نشسته ایم  و داریم باهم نقطه بازی  میکنیم...!

خودم و دلم را می گویم ...!زبان نفهم ،نمی فهمد قواعد بازی را ،

تمام خانه هارا با اسم تو پر میکند ۱.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:58  توسط رضا باقری  | 
چشمهایم را به بیمارستان می برم ...نمی دانم چه مرگشان شده !هرشب در خواب جایشان را خیس میکنن.!!
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:55  توسط رضا باقری  | 
کاش می شد فریاد زد آی آدم ها:

پاسخ دوست دارم ، مرسی نیست.!

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:54  توسط رضا باقری  | 
یادت باشد...هیچ پروانه ای قصه پرواز را فراموش نمی کند ،حتی با بالهای

شکسته ..!!!پس بدان در سخترین شرایط هم فراموش نخواهی شد...،

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:52  توسط رضا باقری  | 

جسارت میخواد نزدیک شدن به افکارپسری که روزها مردانه با زندگی می جنگد .اما شبها بالشش از هق هق های بچه گانه خیس است .

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:49  توسط رضا باقری  | 

جسارت میخواد نزدیک شدن به افکارپسری که روزها مردانه با زندگی می جنگد .اما شبها بالشش از هق هق های بچه گانه خیس است .

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:49  توسط رضا باقری  |