عشقعشق *
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان .... و چه خوبه این همه عشق رو به خدا داشته باشیم که کسی جز خدا سزاوار عشق نیست ،چون الان همه به خاطر هوس به هم عشق می ورزند . بچه ها یادتون باشه هیچ کس لیاقت عشق شما رو نداره چون اگه داشت هیچ وقت ................ ( و در این نقطه چینها معنای زیادی هستش ).
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:35  توسط رضا باقری
|
به دادم برس اي مهربان ترين مهربانان بار الها اي يگانه ناجي قلبم اي تنها اُميد نوميدان اي پروردگار مهربان و بي همتا ياريم كن تا دل بكنم از اين زمين خاكي و اَفلاكي شوم ياريم كن تا قدرت لايزال و رحمتت را ببينم و عظمت بي دريغت را درك كنم خداوندا ياريم كن تا به آنچه تو مي پسندي راضي باشم و به آنچه تو مي خواهي عشق بورزم و از آنچه نمي پسندي دوري گزينم بار الها اي يگانه مونس تنهايي هايم بنده حقيرت را ياري كن تا با شناخت بزرگي درگاهت عاشقي پاك و بنده اي سپاسگزار باشم پروردگارا كمكم كن تا راضي باشم به رضاي درگاهت و قانع باشم به آنچه مرا عطا فرمودي خداوندا به دادم برس و بنده حقيرت را درياب تا روزي كه در پيشگاه عظمتت حضور خواهم يافت خوار و پشيمان و درمانده نباشم به دادم برس اي بي همتا اي مهربان ترين مهربانان
آمين يا رب العالمين
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:17  توسط رضا باقری
|
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:15  توسط رضا باقری
|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 11:16  توسط رضا باقری
|
غروب دوستی رنگش طلاییست گر چه آخرش رنج و جداییست.
گر شبی مست به آغوش من افتی آن قدر بر لبت بوسه زنم کز نفس افتی
تنهاراه برای نمردن وزندگی راساختن عشق است بهترین راه برای پایان هرعشق مرگ است.
دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم روشنی بخشم به عشقم، خودم تنها بسوزم .
تو تنهاآتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد فراموشم مکن ، فراموشت نخواهم کرد .
شادی ندارد آنکه ندار د به دل غمی آن را که نیست عالم غم ، نیست عالمی.
چقد اسمت رو نوشتم رو تخته و سنگ؟ چقد کشته منو، اون دو تا چشمای قشنگ.
شب خوابید و از گریه بیدارم هنوز گر چه رفتی از برم، مشتاق دیدارم هنوز.
از آن آتش که درجان من است دودی ازسرم خیزد ازآن غم که به دل دارم فغان ازپیکرم خیزد.
تودرمن آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد به گلزارم گلی هستی که فراموشت نخواهم کرد.
چه قبولم کنی و چه بگی نمی پذ یر م آ نقد ر دیوونتم من که بازم واست میمیرم.
ای دل چه کنم که فلک کرده تورااز من جدا از کدام باغ گلی چینم که دهد بوی تو را
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:49  توسط رضا باقری
|
خسته و تنها ، همدم غمها
در حصار خلوت دل پیچیده فریاد من نه ایمانی ، نه وجدانی ، جز حیله و نیرنگ در سرزمین قحطی عشق نشسته ام دلتنگ رنجیده از تو ریشه ی جونم عشق و تنفر ناباورانه آمیخته با خونم ........................................ مرا یکدم دل از خوبان جدا نیست ولی صد حیف که در خوبان وفا نیست به خوبان دل سپردن کار سهل است زخوبان دل بریدن کار من نیست ........................................ یه تک بیتی ناب!! صد بار سفرکردم و عاشق نشدم من یک بار تو را دیدم و دیوانه شدم من ........................................ خواستم براي از دست دادنش اشک بريزم ولي افسوس تمام اشکهايم را براي به دست آوردنش از دست داده بودم ........................................ اینم به عنوان حسن ختام که واقعآ حرف دلمه : اگر روزی مردم بر سنگ مزارم بنویسید : آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش ، او زاده ی غم بود و ز غمهای جهان گشته خاموش ........................................ خوب دیگه دوستان باور کنید خیلی خسته شدم آخه خیلی وقته که اینقدر زیاد تایپ نکرده بودم امیدوارم که این پست رو هم مثه پست های قبلی بپسندین این دم آخری اگه خوبی یا بدی از ما دیدین حلالمون کنین خیلی خیلی همتون رو دوست دارم امیدوارم اونایی که از دست من ناراحتن منو ببخشن و حلالم کنن
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:47  توسط رضا باقری
|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:51  توسط رضا باقری
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:37  توسط رضا باقری
|
یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .
در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ” همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت. عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ” و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:35  توسط رضا باقری
|
در کشور ما شاهی بود که برای سرگرمی خودبازی می ساخت،که دو نفر روبه روی هم بر سر ترازوبروند وهر کدام سبکتر بودکشته شود،ازبخت بدم منو یارم روبه روی هم افتادیم،من برای اینکه یارم کشته نشود۱۰شبانه روز غذا نخوردم ،غافل درروز مسابقه وزنه به پای خود بسته بود.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:9  توسط رضا باقری
|
بعضی ادمایهو میان...یهو زندگیتو قشنگ میکنن...یهو میشن همه دلخوشیت...یهو میشن دلیل خندهات...یهو میشن دلیل نفس کشیدنت...بعد همینجوری یهو میرن...یهو گند میزنن به ارزوهات...یهو میشن دلیل همه ی غصه هات و همه اشکهات...یهو میشن سبب بالا نیومدن نفسهت.
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:56  توسط رضا باقری
|
میگن دردو از هر طرف بخونی میشه درد
امادرمان رواز اخر بخونی میشه نامرد مواظب باش واسه دردت به هر درمانی تکیه نکنی...
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:44  توسط رضا باقری
|
نمیدانم چرا از بین آدما پیله کرده ام به تو ،شاید فقط با تو پروانه می شوم
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:28  توسط رضا باقری
|
افسوس زندگی ام را به لبخند کسی باختم، که به اشکهایم می خندید
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:26  توسط رضا باقری
|
گفتی دوستیم ،گفتم دوستیم ،گفتی تا یک سال ،گفتم نه !گفتی تا آخر عمر ،گفتم نه !گفتی تا روز قیامت ،گفتم نه ،گفتی پس تا کی ؟ ! گفتم دوستی ما "تا" ندارد...!
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:21  توسط رضا باقری
|
خدایا همه دنیایت برای دیگران .،ولی آنکه دنیای من است مال دیگری نباشد...
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:19  توسط رضا باقری
|
آنقدر از خوبیاش پیش دیگران گفتم، که شرم دارم بگویم" تنهام" گذاشت .
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:18  توسط رضا باقری
|
گاهی لازمه کرکره زندگیمو بکشم پایین ،یه پارچه سیاه بزنم رو درش ،وبنویسم :کسی نمرده :،فقط دلم گرفته !!!!//
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:16  توسط رضا باقری
|
خدایا کسی را که قسمت کس دیگر است سر راه ما قرار نده ،تاشبهای دلتنگیش برای من باشد وروزهای خوشش برای دیگری .
خ باقری
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:14  توسط رضا باقری
|
زندگی یعنی ناخواسته بدنیا آمدن ، مخفیانه گریستن ،دیوانه وار عشق ورزیدن ، عاقبت هم در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمی پذیرد،سوختن
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:12  توسط رضا باقری
|
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود آما قایق نداشت ،دلباخته سفر بود ،اما همسفر نداشت ، حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد ،زخم داشت :ولی ناله نکرد ،نفس می کشید اما همنفس نداشت ،خندید تا غمش را کسی نفهمد.
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:8  توسط رضا باقری
|
نشسته ایم و داریم باهم نقطه بازی میکنیم...! خودم و دلم را می گویم ...!زبان نفهم ،نمی فهمد قواعد بازی را ، تمام خانه هارا با اسم تو پر میکند ۱.
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:58  توسط رضا باقری
|
چشمهایم را به بیمارستان می برم ...نمی دانم چه مرگشان شده !هرشب در خواب جایشان را خیس میکنن.!!
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:55  توسط رضا باقری
|
کاش می شد فریاد زد آی آدم ها:
پاسخ دوست دارم ، مرسی نیست.!
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:54  توسط رضا باقری
|
یادت باشد...هیچ پروانه ای قصه پرواز را فراموش نمی کند ،حتی با بالهای
شکسته ..!!!پس بدان در سخترین شرایط هم فراموش نخواهی شد...،
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:52  توسط رضا باقری
|
جسارت میخواد نزدیک شدن به افکارپسری که روزها مردانه با زندگی می جنگد .اما شبها بالشش از هق هق های بچه گانه خیس است .
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:49  توسط رضا باقری
|
جسارت میخواد نزدیک شدن به افکارپسری که روزها مردانه با زندگی می جنگد .اما شبها بالشش از هق هق های بچه گانه خیس است .
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:49  توسط رضا باقری
|
|